جیک جیک مستونت بود ،فکر زمستونت نبود

یادمه پدر بزرگم همیشه صبح زود قبل از طلوع خورشید از خانه میزد بیرون برای رفتن به میدان میوه و تره بار تهران ،شبها هم آخر از همه به خانه بر می گشت و کیسه پولهایی که از دخل مغازه با خودش آورده بود را خالی می کرد وسط خانه و ماهم می رفتیم کنارش می شستیم و تو جمع کردن و شمردن پولها بهشون کمک می کردیم ، هر ازگاهی هم یه ۵۰ تومنی که اون موقع شاید به اندازه ۵ هزار تومان امروز ارزش داشت  بهمون می داد .

روز ها از پس یک دیگر می گذشتند و این کاری بود که همواره در زندگی پدر بزرگم اتفاق می افتاد ، یادمه اون روزها پدر بزرگم تمام درآمدی که از کار به دست می آورد را صرف هزینه های زندگی می کرد و بخشی از پولهاشو به ننه می داد تا با آن خرید منزل و پول تو جیبی بچه ها تامین بشه . 

کیسه های سنگین سیب زمینی و پیاز ، جعبه های میوه و تمام مشکلاتی که برای پدر بزرگم اصلا مهم نبود ،چون پدربزرگم خیلی قوی بود و با تلاشی که می کرد نیازهای آن روز های خانواده را تامین می کرد .

ننه هم قبل از اینکه باباجون از میدان برگرده مغازه را آب و جارو می کرد و چای را آماده می کرد ، من هم هر از گاهی که مدرسه نرفته بودم می رفتم پیش ننه ، یادش بخیر خیلی خوش بودیم آن روزها .

چند سالی گذشت دیگر باباجون توانایی آن روز ها را نداشت .دیگه نمی توانست قبل از طلوع خورشید از خانه خارج شود ،بچه ها هم هر کدام صاحب زندگی و خانواده خود شده بودند و دیگر نمی توانستند زمانی را برای کمک به باباجون اختصاص دهند .

 

 

دیگر مغازه باباجون آن رونق و درآمد قبل را نداشت و دخل و خرج هم با هم نمی خواند ، هر کدام از بچه ها صاحب فرزندانی شده بودند و هر وقت که برای دید و بازدید می رفتیم خانه باباجون مشخص بود که دیگه خبری از اون ریخت و پاشهای دوران کودکی نیست . باباجون دیگه درآمدش خیلی کم شده بود و با توجه به کهولت سن مثل خیلی از کاسبان مشاغل آزاد توانی برای انجام کار نداشت و این مسئله موجب ناراحتی و حسرت خوردن برای عدم توجه به روز های پیشرو در دوران جوانی بود. یادمه زمانی که صحبت از پس انداز و بیمه می شد ،پدر بزرگم میگفت با این پولا مگه میشه پس انداز کرد ، بیمه ها هم که فقط به فکر خودشان هستند و هر وقت نیازی بهشون پیدا کنی پوستت رو می کنن تا چیزی بدن ، همین که پول زیر سر خودمون باشه بهتره ...

امروز دیگه پولی زیر سر نیست و کاری هم که بشه بابتش پول درآورد هم نیست ،باباجون برای دیگه دخلی برای جبران خرجش نداره ، خرجی که این روزها بیشتر بابت درمان بیماری و حفظ سلامتی بهش تحمیل میشه و فقط با گرفتن اجاره از مغازه و کمی هم حمایت بچه ها تامین میشه .

شاید این روزها من خیلی به این موضوع فکر می کنم ، که شاید اگر اون شب ها که باباجون پولها را می شمرد سهمی هم برای آینده و روزهای پیشرو در نظر می گرفت امروز می توانست با پشتوانه ای که برایش ایجاد شده بود زندگی راحتتر و بهتری را تجربه نماید . 

این داستان بسیاری از باباجون های ماست ، سعی کنیم پایان خوشی را برای آینده ای که نوه هایمان در موردمان مقاله ای را می نویسند به ارمغان آوریم ،فقط با کمی دور اندیشی می شود قدرتمند باقی ماند .

 

مشاورسبز

۹۶/۱۱/۰۸