قسمت دوم از فصل یک

مادرم با صدایی خیلی خسته صدا زد دخترم پاشو دیگه باید بریم پیش بابا ،معلوم بود که تا صبح نخوابیده ، من هم که تلاش می کردم بیدار بمونم تا متوجه بشم مادرم چه چیزی داره برای مادرجون تعریف می کنه ،نفهمیدم که چه وقت خوابیدم ، بوی نان تازه و عطر چای فضای خونه رو پور کرده بود ،وقتی مامانم برای بار دوم صدا زد باران داره دیر میشه بابا منتظره تا بریم پیشش ،از شوق دیدن بابا از جا پریدم و برای شستن صورتم به سمت سرویس بهداشتی رفتم ،صورتم رو با آب سرد شستم تا خواب به طور کل از سرم بپره ،آخه هنوز خیلی خوابم می آمد ،مامان برام یه لقمه بزرگ نون و پنیر و یه استکان چای آماده کرده بود ، من هم که خیلی گرسنم بود مشغول خوردن صبحانه شدم  ،در همین حین بابا جونم از راه رسید و گفت ، شما که هنوز آماده نشدید ،آقا محسن چشم به راه شماست تا زودتر بریم و از بیمارستان ترخیسش بکنیم ، مادرم لباساشو پوشیده بود و مادرجون هم گفت من می مونم خونه رو تمیز می کنم و برای ظهر ناهار می پزم ، آقا جون منو بغل کرد و گفت بابایی خیلی دلت برای بابات تنگ شده ، امروز می برمت تا خودت باباتو بیاری خونه ، من هم که یه هفته ای بود بابای خوبم رو ندیده بودم با خوشحالی آقاجونو بوسیدم و گفتم بریم دیگه بابایی ،وارد لاوی بیمارستان که شدیم خیلی دوست داشتم بدونم بابای عزیزم تو کدوم اتاق بستری شده ، آخه دوست داشتم خیلی زود دسته گلی گه مامانم خریده بود رو بدم به باباییم و بهش بگم بابا خیلی دوست دارم ، آقا جون که متوجه دل تنگی من شده بود گفت تا مامانت داره کارهای ترخیس رو انجام میده بیا تا ما دوتا بریم پیش بابات ، وارد اتاق که شدم دیدم بابای مهربونم روی تخت دراز کشیده و دستش توی گچه و یه باند هم به سرش بستن ، دیگه نمی تونستم تحمل کنم ، با تمام وجود بابام رو صدا کردم و پریدم تو آغوشش ، بابام خیلی از دیدن من خوشحال شد و فقط من و می بوسید و اشک از چشم هر دومون سرازیر بود ، تو همین حال و هوا بودیم که ناگهان دکتر از راه رسید و گفت : پس این باران خانمی که بابات دائم تعریفشو می کنه شمایی ، خوب حق داری آقای .... ، من هم اگر یه همچین دختر گلی داشتم حتی نمی تونستم یه لحظه تنهاش بزارم ، باران جان اجازه میدی من حال بابا رو بپرسم تا اینکه بتونم اجازه بدم با شما بیاد منزل ، بله آقای دکتر ....

مادرم از راه رسید و از آقای دکتر پرسید ،دکتر بهترن انشاالله، دکتر هم لبخندی زد و گفت خدا رو شکر،می تونم ترخیسشون کنم ،اما خیلی باید مراقب باشید که تو منزل داروهاشون رو به موقع استفاده بکنند و هیچ گونه استرسی هم نداشته باشند ، تا انشاالله به مرور درمانشون اثر خودشو بزاره ...

من خیلی نگران شدم به مامانم گفتم مگه بابا مشکل دیگه ای غیر از تصادف براش پیش آمده ، مادرم لبخندی زد و گفت نه دخترم نگران نباش ، یه دفعه دوست و همکار پدرم از راه رسید و گفت کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره نمی دونی چقدر تلاش کردم تا بتونم امروز خسارت ماشین و هزینه های پزشکی این مدت رو از شرکت بیمه بگیرم اما خدارو شکر که این پوشش هایی که داخل بیمه نامه زندگی داشتی به کار آمد و کل هزینه این یک هفته رو پرداخت کردند .

این داستان ادامه دارد .

تهیه و تدوین :مشاورسبز

تاریخ تولید : 1395/10/21