قسمت اول از فصل یک 

یک روز صبح مثل همیشه صدای در را شنیدم که بسته شد ،پدرم برای رفتن به سرکار از منزل خارج شد ،من هم بعد از کمی جابه جا شدن در رخت خواب از جا بلند شدم و از مادرم خواستم تا برایم صبحانه آماده کند ،مادر هم که تا صبح به خاطر کسالتی که من داشتم خوب استراحت نکرده بود ،گفت عزیزم تا تو صورت قشنگتو بشوری من هم صبحانه را آماده می کنم ،به مامانم گفتم مامان بابا بازهم صبح زود رفت سرکار من با صدای درب خانه از خواب بیدار شدم ،مادرم هم لبخندی زد و با کمی مکث گفت عزیزم ،بابا  برای اینکه ما زندگی خوبی داشته باشیم بایستی هر روز صبح بره سرکار ،خوب آخه مامان من دوست دارم یه روز صبح که بیدار می شم پدرم پیشم باشه و بتونیم با هم صبحانه بخوریم ،اما ...
مادرم لبخندی زد و گفت عزیزم بیا تا با هم صبحانه بخوریم و بعد برنامه کودک ببینیم من هم که هنوز جای خالی پدرم رو سر میز صبحانه حس می کردم گفتم مامان جونم باشه ،من صبحانه که خوردم یه زنگ به بابا بزن تا باهاش صحبت بکنم و بهش بگم که جاش سر میز صبحانه خیلی خالی بود ،مادرم هم لبخندی زد و گفت باشه عزیز دلم حالا بیا صبحانتو بخور .
همین که صبحانه خوردم ناگهان ،حس نگرانی شدیدی در من شکل گرفت و به مادرم گفتم مامان حالا وقتشه که یه تماس با بابا بگیریم و من باهاش صحبت کنم ،مادرم هم همین کار رو کرد و با پدرم تماس گرفت اما ...
تقریبا ظهر شده بود پدرم هم تلفنشو جواب نمی داد ،مادرم می گفت احتمالا شارژ باطری تلفن بابا تمام شده و به خاطر همینه که جواب تلفن رو نمی ده تا اینکه تلفن خانه شروع به زنگ خوردن کرد و مادرم سریع به طرف تلفن رفت و با نگرانی که در صداش مشخص بود گفت ،بله بفرمایید ،ناگهان مادرم تلفن رو رها کرد و روی مبل نشست و سرشو تو دست گرفت ،من که خیلی ترسیده بودم سریع به مادرم گفتم مامان چی شده ؟ و مادرم با صدایی گرفته به من گفت ...
تقریبا ساعت 9 شب شده بود مثل همیشه منتظر برگشتن پدرم به منزل بودم،مادرم هم از ظهر برای کاری از خانه بیرون رفت و مادرجونم پیشم آمده بود ،خیلی گرسنه بودم اما می خواستم تا برگشتن پدرم و مادرم منتظر بمونم که ناگهان مادرجونم گفت عزیزم شاید بابا امشب نتونه بیاد خونه بیا تا با هم غذا بخوریم و بعد هم من برای تو قصه بخونم ،تا باهم بخوابیم ،من از مادرجون پرسیدم چرا بابا نمی یاد خونه ،مادر جون با کمی مکث گفت ،امشب  بابا مجبور شده بیشتر سرکار بمونه ،پس چرا مامانم نمی یاد ،مادرجون تا آمد چیزی بگه زنگ خانه به صدا در آمد و من با عجله به طرف درب حرکت کردم و...
این داستان ادامه دارد .

تهیه و تدوین :مشاورسبز

تاریخ تولید :1395/10/10